تبليغاتX
قلب من و تو

قلب من و تو

من و تو هستيم چون عاشق هم هستيم...قلبم را به تو ميدهم با قلب تو ميتپم...


ارسال شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 7:26 AM

یه سلام مهربون و گرم به دوستای همیشه همراه...

بالاخره ما اومدیم...

امیدواریم همیشه خوب و سلامت باشید و از این روزای بارونی نهایت لذت رو ببرید...

این روزای پر طراوت و دل انگیز وقتی صبح از خواب پا میشی و میری تو فضای باز

 و ریه هاتو پر از بوی بارون میکنی،بی اختیار میگی خدا جونم خیلی دوستت دارم

 بعد که عشقت یهو از پشت بغلت میکنه اینقدر احساس خوشبختی و آرامش

 میکنی که بازم میگی خدایا مرسی واسه این همه خوشبختی،چقدر قشنگه

 حالا که خدای مهربون اینقدر دوستت داره واسه خودت یه آرزوی خوب کنی...

خدایا فقط میخوام بگم ممنونم که خواستی من طعم شیرین عشق رو بچشم...

بارون...بارون..بارون...دلم میخواد بارون منو توی آغوشش جا بده چون این

بارون ِ که میتونه روح و تنمون رو تازه کنه...

علیرضای عزیزم من آغوش گرمت رو زیر بارون نیاز دارم.....

 

پاییز داره از راه میرسه،این فصل زیبا با اون رنگای زرد و سرخ و نارنجی که گرمای

 زندگی رو بهمون نشون میده...

چه زیباست زندگی رو از نو ساختن و چه زیباست به یاد گذشته های سبز و با

طراوت افتادن...

یادم میاد اون روزای بهاری رو که زیر نم نم بارون چشم تو چشم به هم خیره

شده بودیم و عشق و محبت رو به هم میفهموندیم...

این رو میدونم یه دنیا زیبایی در عشق وجود داره و من تونستم اون همه لذت رو

در عاشق شدن بچشم و این رو باور دارم که این خوشبختی رو با عشق ورزیدن

به دست آوردم......

پاییز سرخ منو یاد گذشته های خوبمون میندازه چرا که من عشق رو از بهار

شروع کردم و اولین نگاه عاشقونه رو در پاییز تجربه کردم و حالا که عاشقم و

 خوشبخت یقیین دارم که تا ابد هم خوشبخت و عاشق میمونم....

آره،من خوشبختی این روزها رو از پاییز به یادگار دارم....

ماه نازم عاشقونه دوستت دارم و هیچ وقت نمیذارم

 کسی تو و خوشبختیمون رو ازم بگیره....

راهي متفاوت براي ابراز عشق

يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا ميتوانيد راهي غير

تکراري براي ابراز عشق،بيان کنيد؟

برخي ازدانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند.

برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند.

شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختي» را

راه بيان عشق مي دانند.

در آن بين،پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق

بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد:

يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي

تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند...

يک ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي

نداشتند.ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به

گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند...

داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسرپرسيد:آيا مي دانيد مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که : عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.

ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود...

قطره هاي اشک، صورت پسر را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان

ميدانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار ميکند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک،با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و اورا نجات

 داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم،براي بيان عشق خود

به مادرم و من بود...

امشب دلم میخواد هر لحظه عشقم رو تازه کنم و به یار همیشگیه لحظه هام بگم

که چقدر دوستت دارم و تا ابد عاشقت خواهم بود...

ای عشق عزیزتر از جانم و ای یار نزدیک تر از روحم،برای همیشه تو را میخواهم

و میخواهم که تا آخرین لحظه در کنارم بمانی و بدانی که من به تو نیاز دارم...

نیاز دارم که تو باشی تا من عشقم را به پای تو بریزم و لحظه لحظه های عمرم را

فدای خوشی و خوشبختی تو کنم...

ای تویی که هر لبخندت جانی دوباره به من میبخشد و هر نگاهت دلم را آرام

می سازد و ای تویی که عشقت را به جان و دل میخرم...

مهناز عزیزم همیشه با من بمان...

                  علیرضای عاشق که در زندگی تنها تو را میخواهد                             

 

تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است
تو مرا میخوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم
و تو هم میدانی
تا ابد در دل من خواهی ماند


نويسندگان : [ علیرضا و مهناز ] موضوع : [ <-قلب من و تو-> ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 5:9 PM

سلام به دوستان عزیز....

امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشید و توی این سال جدید به تموم هدف هایی که دارید برسید راستش امسال ما رفتیم مسافرت که خیلی خوش گذشت... امیدوارم شما هم سال خوبی رو شروع کرده باشید... خوب دوستای عزیز میخوام بدونم تا حالا شده از عشقتون بپرسید برا چی منو دوست داری؟ یا چرا عاشق منی؟میدونید من خودم گاهی اوقات که علاقه شدید عشقم رو میدیدم ازش میپرسیدم: عزیزم تو چرا اینقدر منو دوست داری؟ علیرضا هم یه خنده ی شیرینی میکرد و منو محکم تو بغلش فشار میدادو میگفت نمیدونم آخه من خیلی عاشقتم.... منم یکم فکر میکردم و به خودم که نگاه میکردم میدیدم حتی خودمم دلیلی برای عشق و دوست داشتن علیرضا جونم نداشتم فقط میدونستم که اگه نباشه میمیرم.... اما چند روز پیش یه داستانی رو خوندم که مطمئن شدم واقعا دوست داشتن و عاشق بودن دلیل خاصی نمیتونه داشته باشه....

 

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا منو دوست داری ؟ چرا عاشقمی ؟پسر گفت : نمی تونم دلیل خاصی رو بگم اما از اعماق قلبم دوستت دارم دختر گفت : وقتی نمی تونی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چطوری می تونی بگی عاشقم هستی؟ پسر گفت : واقعا دلیلش رو نمی دونم اما می تونم ثابت کنم که دوستت دارم دختر گفت : اثبات؟ نه من فقط دلیل عشقت رو می خوام . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش رو براش توضیح می ده اما تو نمی تونی این کار رو بکنی

پسر گفت:من دوستت دارم چون تو زیبایی

چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو رو به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

: نامه بدین شرح بود

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی تونم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی تونم دوستت داشته باشم

تو رو به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا الان می تونی بخندی ؟ می تونی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز داره؟

نه

و من هنوز دوستت دارم و عاشقت هستم

آره دوستای خوب واقعیت همینه پس بیاین هممون درک کنیم که دوست داشتن و عشق واقعی چیه...

حتی برای چند ثانیه هم که شده به یه عشق حقیقی فکر کنیم.........

خیلی خوب حالا این علیرضاست که داره میگه:عزیزم حالا نوبت منه که واسه عشقم بنویسم....

یکم برو کنار عزیزم..........حالا خوب شد...فدات شم...

یک شروع دوباره در بهاری عاشقونه برای دو عشق جاویدان...

شروع دومین بهار زندگی مشترک من و تو نشانی از عشق همیشگی ما به

 هم است...یک زندگی پایدار و استوار بر قوانین عاشقان واقعی که بدون عشق

خود هرگز قادر به ادامه زندگی نیستند.عزیزم ما همواره سالهای پی در پی را

تا آخرین نفس در کنار هم به خوبی سپری خواهیم کرد.

مهربونم نمیدونی چقدر زیباست لحظه ای که من میام خونه و تو با نگاهی

محبت آمیز و از ته قلب میگی خسته نباشی عزیزم و منو تو آغوش گرمت

فشار میدی تا تموم خستگیم از تنم بره بیرون منم میگم خانومی منو ببخش

 که مجبورم به خاطر کارم از تو دور باشم و تو رو تنها بذارم ولی سعی میکنم

 توی این ساعتایی که با همیم تموم لحظات تنهایی تو پر کنم آخه تو

نمیدونی وقتی که سر کارم چقدر دلم برات تنگ میشه...ای مهربون لبخند

تو آرامش بخش ِ نفسهای خسته ی منه،وقتی میخندی و عاشقونه نگام

میکنی تموم تنهایی های سر کارم یادم میره و لذت با هم بودن رو دوباره

 احساس میکنم،آغوش گرم تو جای امنی برای دلتنگی هام ِ وقتی توی

 بغلتم احساس میکنم هیچ جایی بهتر از اینجا آرامش ندارم...

ای آرامش بخش تموم زندگیم توی همه ی لحظات عاشقونه و برای

همیشه پیشم باش....

هیچوقت تنهام نذار....

علیرضای تو

 

باد وزیدن گرفت،قاصدک ها خوشحال شدند،یه روز خوب و شادی بخش برای آنها

 بود؛قاصدک هادر باد رها شدند و هر کدام به سویی رفتند تا خبرها رو از اینجا

به آنجا ببرند و در غم ها و شادی های دیگران سهیم باشند.یه روز قاصدکی از

 سرزمین تو پیش من اومد،بهش گفتم:چه خبر؟گفت:تو سرزمین ما یه نفر هست

 که خیلی عاشق ِ و دنبال یه عشق واقعی میگرد ِ که تا ابد دوسش داشته باشه

 و با اون بمونه و همه خصوصیات تو رو به من گفت و منم یه دل که نه صد دل نه

هزار دلو از ته قلب عاشق تو شدم و بی درنگ برا دیدنت حرکت کردم...

وای چه روزی بود...اون روزی که تو رو دیدم با نگاه اول عشقم به تو بیشتر شد

 وقتی نگام میکردی خجالت میکشیدم نگات کنم چون میدونستم لیاقت تو رو

 ندارم ولی تو به من امید دادی و منم به تو و حرفات اعتماد کردم و دیگه دوست

نداشتم حتی به لحظه هم نگاهمو از نگاهت بر دارم و حالا هم که عشقمون

تا ابد جاویدان شده خیلی خوشحالم و هر روز عشقم به تو بیشتر میشه...

عزیزم عاشقتم و همیشه دوستت دارم....

علیرضای عاشق

به بالهايي نيازمنديم‌، بالهاي عشق و نه بالهاي عقل‌....

عقل به پايين مي‌كشدت‌....

قائم به قانون جاذبه است‌....

عشق سوي ستارگان مي‌بردت‌....

عرفان را در تو جاري مي‌سازد و

آنگاه مي‌يابي آنچه را كه ارزش يافتن داشته است....


نويسندگان : [ علیرضا و مهناز ] موضوع : [ <-قلب من و تو-> ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 2:18 PM

یه سلام ِ گرم به دوستای خوبمون امیدواریم حالتون خوب باشه و اینکه دیگه من و علیرضا میخوایم مثله گذشته باشیم و تند تند آپ کنیم راستش امروز که میخواستم بنوسیم رفتم دفتر خاطراتم رو باز کردم و رفتم تو حال و هوای گذشته....اون دلتنگیا...اون دوریا....اون سختیا...توی دفترم به یه جمله بر خوردم نوشته بودم: امید وصال قدرت هر کاری رو بهم میده،هر کاری....حالا که فکر میکنم میبینم چقدر وصال شیرینه...خدایا یه کاری کن همه ی اونایی که عاشقن لذت وصال رو تجربه کنن...

زندگی هوس نیست....هوس نیست ....

اول فقط میشناختمت و باهات حرف میزدم،فقط برام یه دوست بودی،یه کم گذشت....

بهترین دوستم شدی،همه حرفام رو بهت میگفتم،خوشحالی و ناراحتی

همدیگر رو میدونستیم

نصیحتم میکردی و دل داریم میدادی یا اینکه با خوشحالی من سهیم میشدی...

زمان گذشت....

کم کم بهم نزدیکتر شدیم،از همه ی زندگی هم خبر داشتیم،خوب و بدش مهم نبود،

اینکه یکی رو داشتیم که باهاش درد و دل کنیم قشنگ بود....

یه روز دیدمت...

بازم گذشت،گذشت وگذشت....

هر روز برام عزیزتر میشدی،گاهی اوقات دلم خیلی برات تنگ میشد

ولی به روی خودم نمی آوردم....

یه روز بهم گفتی دل تو هم تنگه...گفتی خیلی دلت تنگه،گفتی دوستم داری...

منم دوستت داشتم...خیلی زیاد،تا بینهایت دوستت داشتم ولی سکوت کرده بودم...

هیچی نمیگفتم...میترسیدم،از چی؟

خودمم نمیدونستم.....

بازم گذشت....

دیدم بدون تو خیلی سخت شده...بهت گفتم...بهت گفتم که همه چیز منی...

بهت گفتم چقدر دلم تنگه بهت گفتم چقدر بهت وابسته شدم...

بهت گفتم برای با تو بودن چقدر بی صبرم...

بهت گفتم خیلی دوستت دارم،اما من میترسیدم....پرسیدی چرا؟

نمیدونستم،شایدم میترسیدم تو منو دوست ند اشته باشی یا تموم حرفات

فقط در حد یه دوستیه ساده باشه...گفتی که ترس نداره...باورم نمیشد...

عاشق شده بودم....

این کلمه اینقدر در اطرافم به مسخره گرفته شده بود که باور نمیکردم هنوز عشق وجود داشته باشه....

فکر میکردم هوسی بیش نیست...

نمیدونستم چه جوری فرار کنم...کجا برم...به کی بگم...به خودت گفتم...

گفتی که هست،عشق هنوز هست هوس نیست.

گفتی منم یه چیزایی احساس میکنم،گفتی یه روز که صداتو نمیشنوم دلم تنگ

میشه،میگفتی این همه دوری باعث نمیشه عشقم بهت کم رنگ شه...

یادته...یادته بهم چی گفتی؟

گفتی:عزیزم اون عشق ِ که گوشه ی قلبت خونه کرده...

دلم آروم شد...خیلی آروم.

تازه فهمیدم که دنیا چقدر قشنگه...

تازه فهمیدم که تا شقایق هست زندگی باید کرد...

تازه فهمیدم که عاشق شدم و امید وصال قدرت هر کاری رو بهم میده،هر کاری....

آره عشق ِ....و با امید رسیدن بهش کوه رو میشه از جا کند...

چه حال و هوای عجیبی داره...

پس هوس نیست...عشق ِ...و چقدر قشنگه.................

خیلی دوستت دارم

عشق رو با تو می شناسم ، زندگی رو با تو زیبا می بینم و اگه گهگاهی

چند خطی می نویسم به

عشق توست و اگه نفس می کشم و زندگی میکنم

به خاطر وجود تو هست هم نفسم....

ای تو که منو عاشق خودت کردی ، نمی دونی که چقدر دوستت دارم...

نمی دونی که با تو چه آرزوهایی تو دلم دارم...

اگه از عشق می نویسم،به عشق توست،و با وجود تو

 عشق برای من مقدس و پاک است....

بعد از تو دیگه طلب عشق رو از خدای خویش نمیکنم...

تو همون معنای واقعی یک عشق پاک هستی ،

تو همون چشمه محبتی هستی که در قلب من می جوشی

 و به قلبم نیروی عشق رو می دی....

با تو مجنون تر از مجنونم و بی تو،باور کن که می میرم....

ای تو هم نفس من ، طلوع زندگیم ، تک ستاره آسمون تاریک قلبم دوستت دارم....

ای تو که منو اسیر اون قلب مهربونت کردی ، منو در این دنیای عاشقی در به در کردی

 باور کن که بی تو میمیرم....

منو تنها نذار ، تا ابد با من بمون ، نذار که اشکهام از این چشمای بی گناهم روونه شن...

با من بمون ای مظهر زیبایی ها و ای همسفر جاده زندگیم...

وقتی که تو پا به این قلب تنهام گذاشتی ، زندگیم

رنگ سبز بهار رو به خودش گرفت و اون شبای بی

ستاره ام با اومدن تو ستاره بارون شد...

وقتی که تو با حضورت خوشبختی رو در زندگیم تضمین کردی

 قلبم بیش از پیش به عشقت تپید....

عزیزم خیلی دوستت دارم ، بیشتر از اون چیزی که تصور می کنی....

و مغرورم چون با هم و در کنار هم زیباترین و عاشقانه ترین زندگی رو داریم...

 

عشق ابدی من یادت میاد تا چند ماه پیش

دلمون میخواست یه جای خیلی دور باشیم،که خیلی هم زیبا و رویایی باشه

همه جا سر سبز باشه ، کوه باشه ، رودخونه هم باشه

دوست داشتیم فقط من و تو باشیم،باهم لب رودخونه بشینیم و تو اون

هوای خیلی خوب از بند تموم غم و غصه های دنیا رها باشیم؟

یادته اینقدر از دوری هم سختی کشیده بودیم که آرزو داشتم

اون بالا بالای کوه روی یه تخته سنگ بشینیم و من بیام رو پاهات بشینم

و دستمُ دور گردنت حلقه کنم و زل بزنم تو چشات

و صورتمو به صورتت نزدیک کنم و اینقدر نگات کنم که تلافی همه ی این دوریا در بیاد؟

یادت میاد،میگفتی:«دلم میخواد همینجور که تو بغلم نشستی

محکم فشارت بدم جوری که قلبم صدای تپش قلبتو احساس کنه» ؟

میگفتی

«میخوام با تموم وجودم با تموم قلبم بغلت کنم تا باورم بشه که مال همیم»

اون موقع ها که همش از هم دور بودیم خیلی سخت بود

اما حالا که این رویاهامون به حقیقت رسیده

میخوام با تموم وجودم بهت بگم:علیرضای خوشگلم خییییییییلی خیییلی واسم عزیزی

میخوام بهت بگم خیلی دوستت دارم ، اونقدر زیاد که میمیرم اگه یه روز ازم دور بشی

دلم میخواد به همه بگم

میخوام همه بدونن که قلبم واسه کی میتپه

میخوام همه بدونن که ما حتی واسه یه لحظه ی کوچولو دیگه از هم جدا نمیشیم

علیرضا جونم میخوام به همه بگم که شاهزاده ی رویاهامو،نیمه ی گم شدمو پیدا کردم

میخوام زمین و زمان رو از عشقمون با خبر کنم

نمیدونم چه جوری احساسم رو همین لحظه بهت بگم

ولی اینو میدونم که تو عشقم رو میفهمی و تو هم با تموم وجودت عشق

پاکت رو به من میدی

عزیزم همه وجود من توئی

کاش میشد
همین الآن
یه لحظه...
فقط یه لحظه...
روی پاهات بخوابم...

کاش میشد
همین الآن
یه لحظه...
فقط یه لحظه...
آروم توی آغوش من آروم میشدی...

کاش میشد
همین الآن
یه لحظه...
فقط یه لحظه...
تورو توی بغلم بگیرم...

کاش میشد
همین الآن
یه لحظه...
فقط یه لحظه...تو رو با تموم احساسم ببوسم...

میتونی حدس بزنی چقدر راحتی وقتی توی آغوش عشقت خوابیدی؟

روان شناسان میگن خون آرومتر و روانتر جریان پیدا میکنه

وقتی تو بغل عشق یا همسرت هستی

درسته یا نه؟



نويسندگان : [ علیرضا و مهناز ] موضوع : [ <-قلب من و تو-> ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 8:19 PM

سلام دوستاي عزيز،واقعا به ما خيلي لطف دارين که همش منتظرمون هستين و با نظرات قشنگتون ما رو دلگرم ميکنيد اما ما همش دير به دير آپ ميکنيم و از  اينکه خيلي کم ميايم سراغتون واقعا شرمندتونيم ديگه شما به مهربونيتون ما رو ببخشيد اما ما همينجا هم به شما هم به خودمون قول ميديم که ديگه آپمون طولاني نشه راستش امروز که داشتيم با هم آپ ميکرديم عليرضا يهو يه جمله به ذهنش رسيد و گفت:عزيزم ميدوني من فکر ميکنم عشق مثل ِ نيزه ميمونه که عاشق اونو مستقيم به قلب معشوقش پرتاب ميکنه و اونو مال ِ خودش ميکنه... البته همه که مثل ِ من هدف گيريشون خوب نيست راستي عليرضا همه ي مطالب وبلاگ رو اين بارم خودش نوشته و من فقط تايپش ميکنم اميدواريم که خوب باشه با تقدیم یه دسته گل رز ...

alireza&mahnaz   

پاييز سرخ با ريزش برگ درختان من را نوازش ميکند و من ميدانم که زمستان در راه است و ميخواهم از وجود پاييز خود را عشق باران کنم
  سرخي پاييز مثال عشق آتشيني است که در قلب من شعله گرفته و روز به روز افروخته تر ميشود
پس بياييم ما همه عاشقان با هم يک دل شويم و در اين فصل سرخ که فصل عشق هاي پاک و آتشين است عشق را به معشوق خود بيش از پيش ثابت کنيم و من مثل همه عاشقاي يکدل ميخوام به عشقم مهناز عزيز بگم تا ابد دوسش دارم
 



چقدر زيبا بود و هست لحظه ي با تو بودن ،وقتي دستاتو در دستام ميفشارم....
نگاهم رو به نگاهت ميدوزم و گرميه عشق رو فقط با تو حس ميکنم....
خداي مهربون عشقم رو هيچوقت ازم دور نکن....
عشق من هميشه کنار من بمون....

 

 دنبال چي ميگردي توي اين زندگي سخت ...
تا حالا از خودت پرسيدي که چرا تنهايي؟
چرا کسي همراهت نيست؟
چرا کسي تو رو دوست نداره؟
و چرا زندگي سخته؟
من بهت ميگم...
تو تنهايي چون به فکر با هم بودن نيستي و راحتي و آسايش رو در تنهايي ميبيني...
کسي همراهت نيست چون خودت دوست نداري همراه کسي باشي و زندگيت رو با اون تجربه کني...
کسي تو رو دوست نداره چون تو هم کسي رو براي دوست داشتن انتخاب نکردي...
زندگي سخته چون تو تنهايي،کسي همراهت نيست و کسي تو رو دوست نداره...

 

هميشه از خودم ميپرسم چند تا عاشق تو دنيا هست که به عشقش وفادار بمونه؟
 ده تا صد تا هزار تا و يا بيشتر ...
حالا که فکر ميکنم ميفهمم که به تعداد ساعت ها،دقيقه ها و حتي ثانيه هاي تموم روزهاي پاييزي عاشق وفادار توي دنيا هست...
منم يکي از اون عاشقام که به عشق خودم وفادار ميمونم  و خوشحالم که عشقي جاويدان و معشوقي با وفا،دارم....

  


 اونقدر مهربونه که از نگاش ميشه فهميد دائم توي دلش ميگه:عزيزم دوست دارم
من بعضي وقتا ناراحتش ميکنم ولي اون بازم يواشکي تو دلش ميگه دوست دارم
اينا رو از نگاش ميفهمم و زود ازش معذرت ميخوام وميگم منو ببخش که ناراحتت کردم
منم خيلي دوسش دار م اينقدر که تا وقتي آشتي نکنه دست بردار نيستم
خودشم خوب ميدونه که تا آشتي نکنه من هي التماسشو ميکنم
ميگم غلط کردم، منو ببخش
اونقدر اصرار ميکنم که نگو
اونوقتِ که قلبِ مهربونو عاشقش ميگه عزيزم بخشيدمت ولي ديگه منو ناراحت نکن
منم بهش ميگم فدات شم... چشم عسل جونم
... بوس عشقولانه ...



 

 


نويسندگان : [ علیرضا و مهناز ] موضوع : [ <-قلب من و تو-> ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 1:28 PM

سلام به دوستای عزیزی که خیلی به ما لطف دارن

امیدوارم حال همگی خوب باشه راستش چند روزه که میخوایم با علیرضا جون بیایم آپ کنیم ولی وقت نمیشه الانم که من اومدم قصد آپ ندارم فقط به خاطر شما دوستای گلمون بوده که از حال ما بی خبر نباشین راستش ما داریم سیستممون رو میفروشیم میخوایم لپ تاپ بگیریم احتمالا یه چند وقتی نشه آپ کنیم ولی من قول میدم حتما تو این مدت به همتون سر بزنم البته همچینم طول نمیکشه خیلی زیاد بشه ۱ ماه تا زمانی که یه لپ تاپ خوب پیدا کنیم...همین...

خوب دیگه دوستای خوبم مرسی که نظر دادین نظراتتون خیلی قشنگه و خیلی به ما لطف دارین دلمون برا همتون تنگ میشه ولی وقتی برگردیم با یه آپ پر بار میایم...

الانم عشق من علیرضای عزیزم سر کاره و منم از اینجا بهش میگم که خیلی دوسش دارم و براش میمیرم...

امیدوارم همتون به عشق واقعیتون برسین...

دیگه خیلی عجله دارم باید برم سیستم رو جمع کنم...

فعلا خدانگهدار..... 


نويسندگان : [ علیرضا و مهناز ] موضوع : [ <-قلب من و تو-> ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © ghalbe-man-to All right reserved
This Template Designed by Mehran Rostami Copyright © 2005 Pars Theme

هزارويك كد