X
تبلیغات
قلب من و تو

قلب من و تو

من و تو هستيم چون عاشق هم هستيم...قلبم را به تو ميدهم با قلب تو ميتپم...


ارسال شده در یکشنبه پنجم تیر 1390 و ساعت 1:30 PM

سلام به دوستان عزیز....
امیدوارم مثل همیشه خوب و سلامت باشید....
بالاخره ما اومدیم...
دوستای خوبم ما هر چقدر هم که دیر بیایم ولی بازم میایم....
آخه اینجا کلبه ی عشقمونه و هیچ کس کلبه عشقش رو از یاد نمیبره....

 

از همون اولین نگاه که چشامو به چشات دوختمو بهت خیره شدم عشق ابدی رو تو چشات
پیدا کردم و فهمیدم که ما با هم میتونیم چقدر خوشبخت و خوشحال باشیم و الان که از اون نگاه
بیشتر از سه سال میگذره،تا حالا با هزاران نگاه به تو خیره شدم و الان که دارم به تو نگاه میکنم
همون عشق اول رو میبینم و هنوز تازگی و طراوت نگاه اول تو چشات موج میزنه،خوشحالم
که هنوز عشق ما پا برجاست و مطمئنم که عاشقانه تا ابد کنار هم میمونیم و روز به روز عشقمون
به هم بیشتر میشه و هیچ وقت برای هم عادی و کهنه نمیشیم چون هر روز که از خونه بیرون
میرم تا وقتی که میخوام به خونه برگردم لحظه شماری میکنم تا دوباره به تو نگاه کنم و
عشقمونو دوباره با یک نگاه تازه کنم و یاد اون روز و نگاه اول بیافتم...
عزیزم اینو بدون که همیشه دوستت دارم و هر  لحظه که پیشت نیستم یاد تو در خاطرم هست
و هر لحظهء زندگیمو با خاطرات خوبمون میگذرونم و هیچ وقت یادم نمیره که با چه سختی
و زحمتی به هم رسیدیم و این رسیدن سخت رو به این آسونی که نه به هیچ وجهی و با
هیچ چیزی عوض نمیکنم و از دست نمیدم...
امیدوارم تو هم کنار من خوشبخت باشی و منم بتونم تو رو به خوشبختی روز افزون برسونم 
تا از من راضی باشی...
خانومی همهء احساس و عشقم رو تقدیم به تو میکنم...
عشق ابدی من همیشه کنار من باش....
                                                
                                                                                                        علیرضای تو...

 

 

هوای لحظه هایم بارانی که می شود

چشمهایم بارش یکدست باران را

چنان دنبال می کند

که گویی درنمناکی نفس های قطره هایش

ردی از نگاههای ساکت تورا

جستجو می کند

لحظه های عاشقی ام وقتی بارانی می شود

سراسر خواهش می شوم

برای گرفتن دستانت

زیر چکه کردن بی بهانه ای که

بی دلیل آغاز می شود

و لحظه ای بعد پایان می یابد

باران بی قراری هایم که باریدن می گیرد

سکوتی عاشقانه لبهایم را

به خاموشی دعوت می کند

و نگاه هایم شررهای عشق را

پشت پلک های خیسم پنهان می کند

باران که می بارد

تنها چیزی که لذت شکوه بارش را

کامل می کند

نگاهی است که بی هوا

از چشمان آفتابی ات

به دیدگان مشتاق من

می نشیند

و حس از همیشه عاشق تر بودن

چنان سراغ ثانیه هایم را می گیرد

که همچون قطره های باران

سبکبال و پر التهاب

برآستان حضور همیشه مهربانت

فرود می آیم

امروز من می بارم

و با قطره قطره این باران

جاری می شوم

تا لحظه ای که

سرتاپای وجودت را بوسه باران کنم

 

 

عزیزم منم خوشحالم از اینکه بعد از سه سال که از زندگی مشترکمون میگذره هنوزم
برای اومدنت به خونه لحظه شماری میکنم تا تو بیای و من با تموم وجودم در آغوش بکشمت...
خوشحالم که بعد از این همه مدت هنوزم روزی چند بار زنگ میزنی خونه و میگی عزیزم
دلم برات تنگ شده،آره عزیزم واقعا ًخوشحالم که حرف های بعضی ها به حقیقت تبدیل نشد
و ما عشقمون عادی نشده؛به نظرت اگه قرار بود عادی بشه توی این مدت نمیشد؟
به نظر من اون عشقی که بخواد عادی بشه اصلا عشق نیست....
علیرضا تو تنها کسی هستی که بودنت قلبم رو به تپش در می آره...
نمیدونم چه جوری یه تیکه از وجودم شدی...
نمیدونم چه جوری یهو شدی ملکه قلبم...
نمیدونم چه طور آروم و بی صدا مهمون دلم شدی...
نمیدونم چه جوریه که بازم وقتی که نزدیک اومدنت میشه قلبم تند تند میتپه...
ولی اینو خوب میدونم اگه یه لحظه بخوای ترکم کنی یا پیشم نباشی من دیوونه میشم
یا نه بهتر بگم میمیرم...
نمیدونم چه واژه ای برای ابراز عشقم پیدا کنم...
نمیدونم چه جوری بگم چقدر دوستت دارم...
راستش چند وقت بود دلمون برای کلبه عشقمون تنگ شده بود،هر روز بهش سر میزدیم اما
وقتی تو با یک نگاه پر از عشق من رو در آغوش میکشیدی دیگه احساسمون فرصت نوشتن رو
نمیداد اما حالا که دارم برای تو عشق همیشگیم مینویسم میخوام بگم عزیزم دلم میخواد
ساعت ها بشینم و نگات کنم میدونی بعضی شبا که زود خوابت میبره من چقدر نگات میکنم
ولی هیچ وقت سیر نمیشم....
مهربونم نگاه تو یه جوری جادویی که هر وقت نگام میکنی احساس میکنم دارم تو چشات آب میشم...
عزیزم دلم میخواد عشقمون افسانه ای بشه...
همیشه به این فکر میکنم که خدا کسی رو دوست داشتنی تر از تو آفریده؟


سالها پیش در کشور آلمان زن و شوهری زندگی می کردند.آنها
هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند
یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند
ببر کوچکی در جنگل نظر آنها را
به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن
بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان
حوالی فرزندش را زیر نظر داشت پس اگر احساس خطر می کرد به
هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد
اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید
خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را
زیر پالتوی خود به آغوش کشید,دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن
ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم
آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب
ببر کوچک عضوی از اعضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو
با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند
سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و
محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به
ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت
و مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت
شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید
زن با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود
با او مانوس شده بود,ناچار
 شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود
پس تصمیم گرفت ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد
در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های
شش ماهه,ببر را
با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش
دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود
بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید
سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری
با ببرش وداع کرد بعد از شش ماه ماموریت به پایان رسید
زن بی تاب و بی قرار به سرعت خودش
را به باغ وحش رساند در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد 
 عزیزم , عشق من , من بر گشتم
این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود
 , اما حالا من برگشتم , و در حین
ابراز این جملات مهر آمیز به سرعت در قفس را گشود
آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و
احساس در آغوش کشید
ناگهان صدای فریادهای نگهبان قفس فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون این ببر تو نیست
ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد
این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود
ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن 
 مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود
اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما
محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد
چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و
احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود
....
برای هدیه کردن محبت یک دل ساده و صمیمی کافی است،تا ازدریچه ی یک نگاه پر
مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس
و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند
عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده
تفاوتی درخشان و ستودنی،چشم گیر است.محبت همان جادوی بی نظیری است
که روح تشنه و سر گردان
بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست
دوستای عزیزم بیاین بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش
کل زندگیمان نور باران و
لحظه لحظه ی عمرمان شیرین و ارزشمند گردد.در کورترین گره ها،تاریک ترین
 نقطه ها، مسدود ترین
راه ها،عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست
مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست،ماجرای فوق را به خاطر بسپار و
بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است
پس : معجزه ی عشق رو امتحان کن

 


 

...و باز چشمهایم را میبندم
...دستهایت را میگیرم
...و تو دستهایم را نوازش میکنی
.....

...دیوانه میشوم برای چشیدن طعم لبهایت
...بیتاب میشوم برای فرو رفتن در آغوشت
...و میخواهم دستانت را که محکم مرا میفشارد
 ......

...و باز نفس در سینه ام حبس میشود
...صدای تپش قلبت گوشم را مینوازد
...وای از شعله ی عشق چشمانت که بی قرارم میکند
...برای همه ی عاشقانه هایت
عشق من
                     ...دوباره بودنت جاودانه ام میکند

 


نويسندگان : [ علیرضا و مهناز ] موضوع : [ <-قلب من و تو-> ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 و ساعت 5:29 PM

یه سلام ِ گرم مثل این روزای تابستون به دوستای خوبمون امیدواریم حالتون خوب باشه و مثل همیشه سلامت و شاد باشین راستش الان علیرضا عشقم سر کاره و چون قراره بریم مسافرت و دیگه وقت نمیشد آپ کنیم مجبور شدم تنها بیام

علیرضای عزیزم گفتم تنها اما اشتباه کردم چون من تنها نیستم....
مهم این ِ که من به عشق بودنت نفس میکشم ...
دلم به بودنت خوش است...
و من به عشقت زنده هستم...
هیچگاه احساس تنهایی نمیکنم،حالا که تو رو دارم...
هیچگاه احساس بی کسی نمیکنم،حالا که تو هستی...
هیچگاه احساس بی پناهی نمیکنم،حالا که از وجودم شدی...
هیچگاه احساس نمیکنم که دور از تو هستم،تو در قلب منی و من تنها نیستم...
تو در قلبمی،نزدیکتر از آغوشم، نزدیکتر از اونی که دستهات در دستهام باشه...
مهم این ِکه در قلب منی...
مهم این ِکه همیشه در خاطر منی...
حالا که عاشقت هستم ، تنهایی در قلبم جایی نداره.....

LOVE

love

گرمای تابستون مثل گرمای عشق میمونه و تموم عاشقان رو یاد روزای عاشقونه در کنار

 عشقشون میندازه،لحظاتی که گرمای وجود دو عاشق به اونا امید زندگی و لذت و شادی

میبخشه،زیرا اگه عشق نباشه و عاشق و معشوق در کنار هم نباشن زندگی معنا نداره...

عاشق کسیست که همیشه به فکر عشقش باشه و بیشتر از آنکه برای خودش بخواد

سعی در آرامش و آسایش عشقش داره تا هر دو با هم و در کنار هم خوشبخت باشند...

حالا میخوام بگم من در کنار عشقم خیلی خوشبختم و هر لحظه بهش میگم که

دوستت دارم و همیشه در کنارتم....

مهناز جون همیشه عاشقتم

علیرضا یه عاشق واقعی

 

love

 

love

 

love

 

دستم رو تو دستای تو میذارم....

چه احساس خوبی دارم...

دیگه تنها نیستم و میدونم یکی دیگه به جز خودم هست که

به من فکر میکنه...

دلم آروم میگیره...

چون کسی در کنارم هست که به من عشق

می ورزه،منو دوست داره و همیشه در کنار من میمونه....

عزیزم منم به پاس این محبت و دوست داشتنت

عشق پاکم رو نثار وجودت میکنم....

فدای تو مهناز عزیزم....

love

 

روزها و ماه ها صبر کردیم،دوری هم رو تحمل کردیم

به امید روزی که به هم برسیم چه شیرین ِ لحظات انتظار و چه زیباست روز وصال اکنون

که این روز فرا رسید و انتظار پایان یافت چه خوب ِ که روزهای سخت گذشته رو فراموش

نکنیم و همیشه به یاد داشته باشیم که چه طور و با چه صبر و تحملی به اینجا رسیدیم؛

عشق نازم حالا که با همیم پس بیا با هم بودن رو با یاد گذشته جاودانه کنیم.....

دوستت دارم عزیزم

 

love

 

عشق تنها می‌بخشد
داد و ستدی در بين نيست‌
از اين رو، سود و زيانی در كار نيست‌
عشق از بخشيدن لذت می‌برد
همانگونه كه گل از عطر افشانی لذت می‌برد
چرا بايد بترسند؟
چرا بايد بترسی؟‌
به ياد آر
ترس و عشق هرگز با هم سر نمي‌كنند

نمي‌توانند با هم باشند
همزيستي اين دو ممكن نيست‌
ترس درست قطب مخالف عشق است‌
بگذار خنده‌ات خنده‌اي تام و تمام باشد

 

 

 


نويسندگان : [ علیرضا و مهناز ] موضوع : [ <-قلب من و تو-> ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 و ساعت 9:57 AM

سلام دوستان عزیز

اول از همه سال جدید رو تبریک میگم و امیدوارم سالی پر از نشاط و موفقیت پیش رو داشته باشید...

به خاطر غیبت طولانیمون معذرت میخوام و میخوام بگم که زود بر میگردیم پیشتون....

کودکي، دخترکی موقع خواب

سخت پاپيچ پدر بود و از او می پرسيد:

زندگی چيست پدر؟

پدرش از سر بی ميلی گفت: زندگی يعنی عشق...

دخترک با دل پر شوری گفت : عشق را معنی کن!

پدرش داد جواب: بوسه گرم تو بر گونه من...

دخترک خنده بر آورد ز شوق

گونه های پدرش را بوسيد

زان سپس گفت: پدر، عشق اگر بوسه بود

بوسه هايم همه تقديم تو باد...

 

 

 


نويسندگان : [ علیرضا و مهناز ] موضوع : [ <-قلب من و تو-> ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 7:26 AM

یه سلام مهربون و گرم به دوستای همیشه همراه...

بالاخره ما اومدیم...

امیدواریم همیشه خوب و سلامت باشید و از این روزای بارونی نهایت لذت رو ببرید...

این روزای پر طراوت و دل انگیز وقتی صبح از خواب پا میشی و میری تو فضای باز

 و ریه هاتو پر از بوی بارون میکنی،بی اختیار میگی خدا جونم خیلی دوستت دارم

 بعد که عشقت یهو از پشت بغلت میکنه اینقدر احساس خوشبختی و آرامش

 میکنی که بازم میگی خدایا مرسی واسه این همه خوشبختی،چقدر قشنگه

 حالا که خدای مهربون اینقدر دوستت داره واسه خودت یه آرزوی خوب کنی...

خدایا فقط میخوام بگم ممنونم که خواستی من طعم شیرین عشق رو بچشم...

بارون...بارون..بارون...دلم میخواد بارون منو توی آغوشش جا بده چون این

بارون ِ که میتونه روح و تنمون رو تازه کنه...

علیرضای عزیزم من آغوش گرمت رو زیر بارون نیاز دارم.....

 

پاییز داره از راه میرسه،این فصل زیبا با اون رنگای زرد و سرخ و نارنجی که گرمای

 زندگی رو بهمون نشون میده...

چه زیباست زندگی رو از نو ساختن و چه زیباست به یاد گذشته های سبز و با

طراوت افتادن...

یادم میاد اون روزای بهاری رو که زیر نم نم بارون چشم تو چشم به هم خیره

شده بودیم و عشق و محبت رو به هم میفهموندیم...

این رو میدونم یه دنیا زیبایی در عشق وجود داره و من تونستم اون همه لذت رو

در عاشق شدن بچشم و این رو باور دارم که این خوشبختی رو با عشق ورزیدن

به دست آوردم......

پاییز سرخ منو یاد گذشته های خوبمون میندازه چرا که من عشق رو از بهار

شروع کردم و اولین نگاه عاشقونه رو در پاییز تجربه کردم و حالا که عاشقم و

 خوشبخت یقیین دارم که تا ابد هم خوشبخت و عاشق میمونم....

آره،من خوشبختی این روزها رو از پاییز به یادگار دارم....

ماه نازم عاشقونه دوستت دارم و هیچ وقت نمیذارم

 کسی تو و خوشبختیمون رو ازم بگیره....

راهي متفاوت براي ابراز عشق

يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا ميتوانيد راهي غير

تکراري براي ابراز عشق،بيان کنيد؟

برخي ازدانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند.

برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند.

شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختي» را

راه بيان عشق مي دانند.

در آن بين،پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق

بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد:

يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي

تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند...

يک ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي

نداشتند.ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به

گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند...

داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسرپرسيد:آيا مي دانيد مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که : عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.

ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود...

قطره هاي اشک، صورت پسر را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان

ميدانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار ميکند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک،با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و اورا نجات

 داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم،براي بيان عشق خود

به مادرم و من بود...

امشب دلم میخواد هر لحظه عشقم رو تازه کنم و به یار همیشگیه لحظه هام بگم

که چقدر دوستت دارم و تا ابد عاشقت خواهم بود...

ای عشق عزیزتر از جانم و ای یار نزدیک تر از روحم،برای همیشه تو را میخواهم

و میخواهم که تا آخرین لحظه در کنارم بمانی و بدانی که من به تو نیاز دارم...

نیاز دارم که تو باشی تا من عشقم را به پای تو بریزم و لحظه لحظه های عمرم را

فدای خوشی و خوشبختی تو کنم...

ای تویی که هر لبخندت جانی دوباره به من میبخشد و هر نگاهت دلم را آرام

می سازد و ای تویی که عشقت را به جان و دل میخرم...

مهناز عزیزم همیشه با من بمان...

                  علیرضای عاشق که در زندگی تنها تو را میخواهد                             

 

تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است
تو مرا میخوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم
و تو هم میدانی
تا ابد در دل من خواهی ماند


نويسندگان : [ علیرضا و مهناز ] موضوع : [ <-قلب من و تو-> ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 5:9 PM

سلام به دوستان عزیز....

امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشید و توی این سال جدید به تموم هدف هایی که دارید برسید راستش امسال ما رفتیم مسافرت که خیلی خوش گذشت... امیدوارم شما هم سال خوبی رو شروع کرده باشید... خوب دوستای عزیز میخوام بدونم تا حالا شده از عشقتون بپرسید برا چی منو دوست داری؟ یا چرا عاشق منی؟میدونید من خودم گاهی اوقات که علاقه شدید عشقم رو میدیدم ازش میپرسیدم: عزیزم تو چرا اینقدر منو دوست داری؟ علیرضا هم یه خنده ی شیرینی میکرد و منو محکم تو بغلش فشار میدادو میگفت نمیدونم آخه من خیلی عاشقتم.... منم یکم فکر میکردم و به خودم که نگاه میکردم میدیدم حتی خودمم دلیلی برای عشق و دوست داشتن علیرضا جونم نداشتم فقط میدونستم که اگه نباشه میمیرم.... اما چند روز پیش یه داستانی رو خوندم که مطمئن شدم واقعا دوست داشتن و عاشق بودن دلیل خاصی نمیتونه داشته باشه....

 

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا منو دوست داری ؟ چرا عاشقمی ؟پسر گفت : نمی تونم دلیل خاصی رو بگم اما از اعماق قلبم دوستت دارم دختر گفت : وقتی نمی تونی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چطوری می تونی بگی عاشقم هستی؟ پسر گفت : واقعا دلیلش رو نمی دونم اما می تونم ثابت کنم که دوستت دارم دختر گفت : اثبات؟ نه من فقط دلیل عشقت رو می خوام . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش رو براش توضیح می ده اما تو نمی تونی این کار رو بکنی

پسر گفت:من دوستت دارم چون تو زیبایی

چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو رو به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

: نامه بدین شرح بود

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی تونم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی تونم دوستت داشته باشم

تو رو به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا الان می تونی بخندی ؟ می تونی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز داره؟

نه

و من هنوز دوستت دارم و عاشقت هستم

آره دوستای خوب واقعیت همینه پس بیاین هممون درک کنیم که دوست داشتن و عشق واقعی چیه...

حتی برای چند ثانیه هم که شده به یه عشق حقیقی فکر کنیم.........

خیلی خوب حالا این علیرضاست که داره میگه:عزیزم حالا نوبت منه که واسه عشقم بنویسم....

یکم برو کنار عزیزم..........حالا خوب شد...فدات شم...

یک شروع دوباره در بهاری عاشقونه برای دو عشق جاویدان...

شروع دومین بهار زندگی مشترک من و تو نشانی از عشق همیشگی ما به

 هم است...یک زندگی پایدار و استوار بر قوانین عاشقان واقعی که بدون عشق

خود هرگز قادر به ادامه زندگی نیستند.عزیزم ما همواره سالهای پی در پی را

تا آخرین نفس در کنار هم به خوبی سپری خواهیم کرد.

مهربونم نمیدونی چقدر زیباست لحظه ای که من میام خونه و تو با نگاهی

محبت آمیز و از ته قلب میگی خسته نباشی عزیزم و منو تو آغوش گرمت

فشار میدی تا تموم خستگیم از تنم بره بیرون منم میگم خانومی منو ببخش

 که مجبورم به خاطر کارم از تو دور باشم و تو رو تنها بذارم ولی سعی میکنم

 توی این ساعتایی که با همیم تموم لحظات تنهایی تو پر کنم آخه تو

نمیدونی وقتی که سر کارم چقدر دلم برات تنگ میشه...ای مهربون لبخند

تو آرامش بخش ِ نفسهای خسته ی منه،وقتی میخندی و عاشقونه نگام

میکنی تموم تنهایی های سر کارم یادم میره و لذت با هم بودن رو دوباره

 احساس میکنم،آغوش گرم تو جای امنی برای دلتنگی هام ِ وقتی توی

 بغلتم احساس میکنم هیچ جایی بهتر از اینجا آرامش ندارم...

ای آرامش بخش تموم زندگیم توی همه ی لحظات عاشقونه و برای

همیشه پیشم باش....

هیچوقت تنهام نذار....

علیرضای تو

 

باد وزیدن گرفت،قاصدک ها خوشحال شدند،یه روز خوب و شادی بخش برای آنها

 بود؛قاصدک هادر باد رها شدند و هر کدام به سویی رفتند تا خبرها رو از اینجا

به آنجا ببرند و در غم ها و شادی های دیگران سهیم باشند.یه روز قاصدکی از

 سرزمین تو پیش من اومد،بهش گفتم:چه خبر؟گفت:تو سرزمین ما یه نفر هست

 که خیلی عاشق ِ و دنبال یه عشق واقعی میگرد ِ که تا ابد دوسش داشته باشه

 و با اون بمونه و همه خصوصیات تو رو به من گفت و منم یه دل که نه صد دل نه

هزار دلو از ته قلب عاشق تو شدم و بی درنگ برا دیدنت حرکت کردم...

وای چه روزی بود...اون روزی که تو رو دیدم با نگاه اول عشقم به تو بیشتر شد

 وقتی نگام میکردی خجالت میکشیدم نگات کنم چون میدونستم لیاقت تو رو

 ندارم ولی تو به من امید دادی و منم به تو و حرفات اعتماد کردم و دیگه دوست

نداشتم حتی به لحظه هم نگاهمو از نگاهت بر دارم و حالا هم که عشقمون

تا ابد جاویدان شده خیلی خوشحالم و هر روز عشقم به تو بیشتر میشه...

عزیزم عاشقتم و همیشه دوستت دارم....

علیرضای عاشق

به بالهايي نيازمنديم‌، بالهاي عشق و نه بالهاي عقل‌....

عقل به پايين مي‌كشدت‌....

قائم به قانون جاذبه است‌....

عشق سوي ستارگان مي‌بردت‌....

عرفان را در تو جاري مي‌سازد و

آنگاه مي‌يابي آنچه را كه ارزش يافتن داشته است....


نويسندگان : [ علیرضا و مهناز ] موضوع : [ <-قلب من و تو-> ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © ghalbe-man-to All right reserved
This Template Designed by Mehran Rostami Copyright © 2005 Pars Theme

هزارويك كد